MEDIA forum
به انجمن مدیا خوش آمدید
لطفا یا ثبت نام کرده یا وارد اکانت خود شوید
بزنیدRegisterجهت ثبت نام روی
با تشکر مدیریت انجمن
MEDIA forum

انجمن مدیا

Log in

I forgot my password



Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

Latest topics
» ★تبریک تولد اعضا★
Thu Oct 30, 2014 2:39 pm by Saman

» دانلود تک آهنگهای خارجی
Thu Oct 09, 2014 6:05 am by R4M!N

» Evanescence Lyrics
Thu Oct 02, 2014 4:33 am by R4M!N

» بر خلاف جنس نفر قبلیت براش یه اسم انتخاب کن !!!
Sun Sep 28, 2014 12:55 pm by Saman

» درخواست آهنگ های جذاب خارجی
Sun Sep 28, 2014 12:55 pm by Saman

» خنده بازار
Tue Sep 16, 2014 8:37 am by Saman

» بازی با اسامی
Tue Sep 16, 2014 8:33 am by Saman

» Mahsaبدویین بیاین تبریک بگین>>تولد
Mon Sep 15, 2014 9:00 am by Mahsa

» دلنوشته
Tue Sep 09, 2014 7:56 am by Mahsa

» اخبار و تغییرات مدیا
Tue Sep 02, 2014 10:43 am by Mahsa

» اسمایلی ها
Fri Aug 29, 2014 8:02 am by Evareli

» Evanescence photos
Sun Aug 17, 2014 9:03 am by R4M!N

» Enrique Iglesias Photo Gallery
Sat Aug 16, 2014 2:48 pm by Mahsa

» هر چه می خواهد دل تنگت بگو
Wed Aug 13, 2014 10:26 am by Evareli

» phoebe tonkin photo
Sun Aug 10, 2014 8:10 am by R4M!N

» Nathaniel Buzolic photos
Sat Aug 09, 2014 1:25 pm by R4M!N

» محل درخواست تغییر نام کاربری
Fri Aug 01, 2014 4:03 pm by Mahsa

» سخنان بزرگان
Mon Jul 28, 2014 6:34 am by ShabNam

» David Beckham gallery
Wed Jul 23, 2014 4:01 am by R4M!N

» ســــــــوژه
Sat Jun 14, 2014 3:07 pm by Mahsa

Top posters
Evareli (3552)
 
Mahsa (2184)
 
R4M!N (2169)
 
x-Fallen Angel-x (1320)
 
Saman (906)
 
ShabNam (795)
 
Black Day (668)
 
A.Lambert (536)
 
roxana.m (419)
 
zizi (284)
 

  Calender

You are not connected. Please login or register

داستان کوتاه

Go to page : Previous  1, 2, 3, 4  Next

View previous topic View next topic Go down  Message [Page 3 of 4]

51 Re: داستان کوتاه on Tue May 29, 2012 9:25 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
حكايت شتر دیدی ندیدی!
مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت.
پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله
پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟
مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟
پسر گفت: من شتری ندیدم!!!
مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.
قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟
پسرکگفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود،فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس ودر طرف دیگر، پشه بیشتر است چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجهگرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

52 Re: داستان کوتاه on Wed May 30, 2012 2:54 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
خیلی جالب بود
ممنون



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

53 Re: داستان کوتاه on Wed May 30, 2012 3:45 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
مرسی خیلی جالب بود

View user profile

54 Re: داستان کوتاه on Sun Sep 16, 2012 3:23 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
خواهش می کنم



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

55 Re: داستان کوتاه on Mon Sep 17, 2012 6:29 am

Nima


کاربر فعال
کاربر فعال
بامزه بود
نمیدونستم

View user profile

56 Re: داستان کوتاه on Mon Sep 17, 2012 9:03 am

fsaeed


کاربر محروم شده
کاربر محروم شده
خیلی جالب بود واقعا داستانش اینه

View user profile

57 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:11 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
[You must be registered and logged in to see this link.]


جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای
او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان
معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.


جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن
گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است
اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد










جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که
خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

احمد شاملو



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

58 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:12 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
بیل گیتس در رستوران

عد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد
بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟
پیشخدمت : من متعجب شدم ....
بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در
درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !
گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :



او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

59 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:13 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
پندی از سقراط

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.


سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به
کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و
داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

60 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:19 am

fsaeed


کاربر محروم شده
کاربر محروم شده
ماجرای عیب کوچولوی عروس واقعا قشنگ بود مرسی مهسا جان

View user profile

61 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:22 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
+ بده
اگه قشنگه + بده



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

62 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:23 am

fsaeed


کاربر محروم شده
کاربر محروم شده
شرمنده یادم رفت الان میدهم +

View user profile

63 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 2:41 am

Saman


کاربر ویژه
کاربر ویژه
قشنگ بودن
مرسی خانوم

View user profile

64 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 4:16 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
مرسی مهی جان
[You must be registered and logged in to see this image.]



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

65 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 18, 2012 7:59 am

fsaeed


کاربر محروم شده
کاربر محروم شده
پندی از سقراط هم قشنگ بود ولیاقت + راهم داشت که ما دادیم

View user profile

66 Re: داستان کوتاه on Sat Sep 22, 2012 9:01 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
مردي دير وقت خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را ديد که منتظر او بود.

سلام بابا!يک سوال از شما بپرسم؟

_بله حتماًً.چه سوالي؟

_بابا!شما براي هر ساعت کار چقدر پول ميگيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد:اين به تو ارتباتي ندارد.چرا چنين سوالي ميکني؟

_فقط ميخواهم بدانم.

_اگر بايد بداني,بسيار خوب مي گويم:20 دلار

پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود آه کشيد.بعد به مرد نگاه کرد و گفت:ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد؟

مرد عصباني شد و گفت:اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال,فقط اين بو که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملا در اشتباهي,سريع به اتاقت برگرد و فکر کن که چرا اينقدر خود خواه هستي.من هر روز سخت کار ميکنم و براي چنين رفتار هاي کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي کند؟

بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است.شايد واقعاً چيزي بوده که او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.

به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سوت اتاق رفت و در را باز کرد.

_خوابي پسرم؟

_نه پدر ،بيدارم.

_من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ي ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم.بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.

پسر کوچولو نشست،خنديد و فرياد زد:متشکرم بابا!بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:با اينکه خودت پول داشتي،چر دوباره درخواست پول کردي؟

پسر کوچولوو پاسخ داد:براي اينکه پولم کافي نبود،ولي من حالا 20 دلار دارم.آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم...




[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

67 Re: داستان کوتاه on Sun Sep 23, 2012 1:54 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
+
خیلی خوب بود



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

68 Re: داستان کوتاه on Sun Sep 23, 2012 9:16 am

404


کاربر معمولی
کاربر معمولی
بامزه میشن اگه رمانتیک نباشن

View user profile

69 Re: داستان کوتاه on Tue Sep 25, 2012 9:18 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
آره
واقعا تاثیر برانگیز بود
خوشم اومد واسه شما هم گذاشتم



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

70 Re: داستان کوتاه on Sun Oct 14, 2012 2:41 pm

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
در فراز کوهی بلند و تنومند اشیانه عقابی قرار داشت که یک تخم بزرگ عقاب در آن بود.روزی تند باد اشیانه را لرزاند و تخم از بالای کوه به درون مزرعه ای افتاد.مرغ هایی که در مزرعه بودند با دیدن آن گمان کردند که این هم یکی از تخم مرغ هایی است که از لانه بیرون افتاده بنابراین از یکی از مرغ ها خواستند روی آن بخوابد.مراقبت و گرمای بدن مرغ کار خود را کرد و جوجه عقاب سر از تخم بیرون آورد.جوجه عقاب کمکم در کنار مرغ ها بزرگ شد شد و کمکم اموخت که مانند يک مرغ زندگي کند خودش نیز باور کرد که چیزی بیش از یک مرغ نیست .بالهايش هميشه بسته بود تا اين که يک روز عقابي اتفاقا به سمت مزرعه انها فرود امد و گفت :تو چرا بالا نمي ايي که با ما پرواز کني؟"
او پاسخ داد:من يک مرغم.نميتوانم پ رواز کنم."
عقاب گفت:البته که ميتواني.تو يک عقابي!مثل من.به بالهايت نگاه کن .تو هرگز انهارا باز نکرده اي.انها نميتوانند بالهاي يک مرغ باشند !"
او با لحني بي تفرت جواب داد:"کافي است.من نميتوانم ژرواز کنم.اين را خوب ميدانم"
از ان ژس گاهگاهي به خصوص در صبح هاي روشن و افتابي به بالا نگاه ميکرد و عقاب ها را ميديد.کم کم حس ميکرد که خيلي دلش ميخواهد مثل انها ژرواز کند اما هر بار که ارزويش را با مرغها در ميان ميگذاشت انها به تمسخر قدقد کنان ميگفتند:"اين فکر را از سرت بيرون کن.هيچ مرغي نميتواند پرواز کند"
بدين ترتيب عقاب تا ژايان عمر در مزرعه زندگي کرد و هيچ گاه نتوانست طعم عقاب بودن و پرواز را بچشد

View user profile

71 Re: داستان کوتاه on Mon Oct 15, 2012 3:26 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
مرسی
[You must be registered and logged in to see this image.]



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

72 Re: داستان کوتاه on Wed Oct 17, 2012 7:20 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
خواهش میکنم bb
-------------------
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.

خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!



خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.



Last edited by jony swan on Thu Oct 18, 2012 6:54 am; edited 1 time in total

View user profile

73 Re: داستان کوتاه on Thu Oct 18, 2012 6:38 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد …

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از
استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟
استاد در جواب گفت
:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.
این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

View user profile

74 Re: داستان کوتاه on Thu Oct 18, 2012 6:50 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.

روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.

او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.

سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است.

View user profile

75 Re: داستان کوتاه on Sat Oct 20, 2012 3:46 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
مر30+



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

76 Re: داستان کوتاه Today at 12:01 am

Sponsored content


View previous topic View next topic Back to top  Message [Page 3 of 4]

Go to page : Previous  1, 2, 3, 4  Next

Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum