MEDIA forum
به انجمن مدیا خوش آمدید
لطفا یا ثبت نام کرده یا وارد اکانت خود شوید
بزنیدRegisterجهت ثبت نام روی
با تشکر مدیریت انجمن
MEDIA forum

انجمن مدیا

Log in

I forgot my password



Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

Latest topics
» ★تبریک تولد اعضا★
Thu Oct 30, 2014 2:39 pm by Saman

» دانلود تک آهنگهای خارجی
Thu Oct 09, 2014 6:05 am by R4M!N

» Evanescence Lyrics
Thu Oct 02, 2014 4:33 am by R4M!N

» بر خلاف جنس نفر قبلیت براش یه اسم انتخاب کن !!!
Sun Sep 28, 2014 12:55 pm by Saman

» درخواست آهنگ های جذاب خارجی
Sun Sep 28, 2014 12:55 pm by Saman

» خنده بازار
Tue Sep 16, 2014 8:37 am by Saman

» بازی با اسامی
Tue Sep 16, 2014 8:33 am by Saman

» Mahsaبدویین بیاین تبریک بگین>>تولد
Mon Sep 15, 2014 9:00 am by Mahsa

» دلنوشته
Tue Sep 09, 2014 7:56 am by Mahsa

» اخبار و تغییرات مدیا
Tue Sep 02, 2014 10:43 am by Mahsa

» اسمایلی ها
Fri Aug 29, 2014 8:02 am by Evareli

» Evanescence photos
Sun Aug 17, 2014 9:03 am by R4M!N

» Enrique Iglesias Photo Gallery
Sat Aug 16, 2014 2:48 pm by Mahsa

» هر چه می خواهد دل تنگت بگو
Wed Aug 13, 2014 10:26 am by Evareli

» phoebe tonkin photo
Sun Aug 10, 2014 8:10 am by R4M!N

» Nathaniel Buzolic photos
Sat Aug 09, 2014 1:25 pm by R4M!N

» محل درخواست تغییر نام کاربری
Fri Aug 01, 2014 4:03 pm by Mahsa

» سخنان بزرگان
Mon Jul 28, 2014 6:34 am by ShabNam

» David Beckham gallery
Wed Jul 23, 2014 4:01 am by R4M!N

» ســــــــوژه
Sat Jun 14, 2014 3:07 pm by Mahsa

Top posters
Evareli (3552)
 
Mahsa (2184)
 
R4M!N (2169)
 
x-Fallen Angel-x (1320)
 
Saman (906)
 
ShabNam (795)
 
Black Day (668)
 
A.Lambert (536)
 
roxana.m (419)
 
zizi (284)
 

  Calender

You are not connected. Please login or register

داستان کوتاه

Go to page : Previous  1, 2, 3, 4  Next

View previous topic View next topic Go down  Message [Page 2 of 4]

26 Re: داستان کوتاه on Tue May 01, 2012 5:43 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
نامه پيرزن به خدا



يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد متوجه

نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي

مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد...

اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو

نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ

کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من


کمک کن …

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد.

نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز

گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند …


همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد

به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره

پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :

خداي عزيزم، چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم

شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که

چه هديه خوبي برايم فرستادي …

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!…

View user profile

27 Re: داستان کوتاه on Tue May 01, 2012 8:44 am

Saman


کاربر ویژه
کاربر ویژه
مرد کور خیلی رو من تاثیر گذاشت
دلم سوخت
بیچاره حتی نفهمید چی نوشته اون

View user profile

28 Re: داستان کوتاه on Tue May 01, 2012 12:40 pm

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
jony swan wrote:نامه پيرزن به خدا



يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد متوجه

نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي

مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد...

اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو

نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ

کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من


کمک کن …

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد.

نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز

گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند …


همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد

به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره

پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :

خداي عزيزم، چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم

شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که

چه هديه خوبي برايم فرستادي …

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!…
چه غم انگیز!
مرسی



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

29 Re: داستان کوتاه on Tue May 01, 2012 12:44 pm

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
اون آقای نابینا:
موندم چه جوری متن خودشو نوشته و تونسته بخونه ببینه چی نوشته خودش؟؟!



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

30 Re: داستان کوتاه on Wed May 02, 2012 6:06 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
نمیدونم.بیاین فکر کنیم خوب شده :smile: دلم سوخت گناه داشت :crying:

View user profile

31 Re: داستان کوتاه on Wed May 02, 2012 7:57 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
حالا واقعی نبوده که
فقط داستان بوده
حالا می خوای بگم سامان بیاد نوحه بخونه واسمون؟؟ 00



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

32 Re: داستان کوتاه on Wed May 02, 2012 10:21 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
میدونم ولی دلم سوخت.بیچاره!
اره بگو بیاد :smile: :laugh: دسته جمعی گریه کنیم :laugh: :smile:

View user profile

33 Re: داستان کوتاه on Thu May 03, 2012 5:47 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
اثر

يکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رزي ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کليسا برميگشت …
در همين حال نوه اش از راه رسيد و با کنايه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحاني براتون چي موعظه کرد ؟!
خانم پير مدتي فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...


عزيزم ، اصلا يک کلمه اش رو هم نميتونم به ياد بيارم !!!
نوه پوزخند ي زد و بهش گفت :
تو که چيزي يادت نمياد ، واسه چي هر هفته همش ميري کليسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمي بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالي کرد و داد دست نوه و گفت :
عزيزم ممکنه بري اينو از حوض پر آب کني و برام بياري ؟!
نوه با تعجب پرسيد : تو اين سبد ؟ غير ممکنه
با اين همه شکاف و درز داخل سبد آبي توش بمونه !!!
رزي در حالي که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا اين کار رو انجام بده عزيزم
دخترک غرولند کنان و در حالي که مادربزرگش رو تمسخر ميکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پيروزمندانه اي گفت :
من ميدونستم که امکان پذير نيست ، ببين حتي يه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زيادي وارسيش کرد گفت :
آره ، راست ميگي اصلا آبي توش نيست
اما بنظر ميرسه سبده تميزتر شده ، يه نيگاه بنداز …!

View user profile

34 Re: داستان کوتاه on Thu May 03, 2012 8:16 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
خوب بود مرسی



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

35 Re: داستان کوتاه on Thu May 03, 2012 10:53 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
زن باهوش و قورباغه
روزي خانمي در حال بازي گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و ديد که يک قورباغه در تله گير کرده است.

قورباغه به او گفت : اگر مرا از اين تله آزاد کني سه آرزوي تو را برآورده مي کنم .

زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم” ولي من يادم رفت بگويم شرايطي براي آرزوهايت هست؛ هر آرزويي داشته باشي شوهرت ?? برابر آن را ميگيرد.

زن گفت : اشکال ندارد! زن براي اولين آرزويش ميخواست که زيباترين زن دنيا شود!

قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستيد با اين آرزو شوهر شما نيز جذابترين مرد دنيا مي شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد؟

زن جواب داد : اشکالي ندارد من زيباترين زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه ميکند!

بنابراين اجي مجي ……. و او زيباترين زن جهان شد!

براي آرزوي دوم خود، زن ميخواست که ثروتمندترين زن جهان باشد!

قورباغه گفت : اين طوري شوهرت ثروتمندترين مرد جهان خواهد شد و او ?? برابر از تو ثروتمندتر مي شود.

زن گفت اشکالي ندارد! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است …

بنابراين اجي مجي ……. و او ثروتمندترين زن جهان شد!

سپس قورباغه از آرزوي سوم زن سوال کرد و او جواب داد :

من دوست دارم که يک سکته قلبي خفيف بگيرم و شوهرم…!!!

View user profile

36 Re: داستان کوتاه on Sat May 05, 2012 1:58 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
خیلی قشنگ بود
مرسی @>--



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

37 Re: داستان کوتاه on Sat May 05, 2012 10:24 am

R4M!N


راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
روزی روزگاری، دانه کوچکی بود که توجه کسی را جلب نمی کرد. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست دیده شود، اما نمی‌دانست چگونه، گاهی با باد این سو و آنسو می رفت و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی برگها می‌انداخت و گاهی هم فریاد می‌زد: "من هستم، من اینجا هستم"
اما جز پرنده‌ها‌یی که می خواستند یک لقمه ی چپش کنند و یا حشره‌هایی که او را برای انبار آذوقه زمستان می خواستند، هیچکس به او توجهی نمی‌کرد.
دانه، از این زندگی؛ از این‌ همه دیده نشدن و کوچکی، خسته بود.
یک روز رو به خدا کرد و گفت: "این رسمش نیست. هیچ کس مرا نمی بیند. ای کاش مرا ، کمی بزرگتر می‌آفریدی." خدا گفت:
"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. فقط حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. بزرگ شدن را تو خود، از خودت دریغ کرده‌ای. یادت باشد تا زمانی که فقط به دیده شدن خودت می اندیشی، بزرگ نمی‌شوی. زمانی بزرگی خود را خواهی یافت که هدفت نمایش خودت نباشد، از چشم‌ها پنهان شو تا دیده شوی." دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را نفهمید، با غصه خواب رفت و کم کم زیر خاک پنهان شد.
سال‌ها بعد، سپیداری بلند و با شکوه در کنار چمنزار به پایین نگاه می کرد. با اینکه هیچکس نمی‌توانست او را نادیده‌ بگیرد، اما او دیگر به دیده شدن اهمیت نمی داد.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

38 Re: داستان کوتاه on Sat May 05, 2012 10:26 am

R4M!N


راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
"قشنگ کوچک"

سوسکی با حالتی شکایت آمیز به سراغ خداوند آمد و به او گفت: چرا مرا بگونه ای آفریدی که کسی دوستم ندارد؟ می دانی که چه قدر سخت است که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت.

سوسک ادامه داد: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است، چشم ها را آزار می دهم، دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم، زشتی جرم من است. خدا هیچ نگفت. دوباره گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست، زيباييهاست، مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدک ها است. مال من نیست .

خدا گفت : چرا، مال تو هم هست. دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار بزرگي نیست، اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری است كه از درون پاكيزه بر مي آيد، و همه کس رنج پاك كردن درون خود را به خود نمي دهد. ببخش کسی که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.

مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من هستند و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبايي نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره ، هر چه که هست زیباییست ...

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود، شیطان مسئول فاصله هاست . هر چند كه اگر خوب بنگري شيطان نيز زيباست.

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

39 Re: داستان کوتاه on Sat May 05, 2012 10:28 am

R4M!N


راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
آدمی همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،

هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند

فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،

یکی به دنبال دوستی است

دیگری در پی عشق.

یکی مراد می جوید و یکی مرید.

یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،

یکی هم قطعه ای اسباب بازی!

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم

بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است

و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

40 Re: داستان کوتاه on Sat May 05, 2012 10:30 am

R4M!N


راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
مرد ثروتمندی همراه هشت پسر و دخترش و نوه هایش در یک باغ زندگی می کرد و با اینکه همه چیز داشت نگران فرزندان و نوه هایش بود که بخاطر ثروت او هیچ کدام کار نمی کردند و زحمت نمی کشیدند.

یک روز مرد ثروتمند فکری به سرش زد و ......

فردا صبح هر کدام از پسرها و دخترها و عروسها و دامادها و نوه ها که می خواستند از وسط جاده باغ بگذرند چشمشان به تخته سنگ بزرگی افتاد که راه عبور و مرور آنها را سخت کرده بود اما آنها که نمی دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد آنها را نگاه می کند بدون اینکه به خودشان زحمت بدهند كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضاي خانواده بردارند از كنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.

خورشيد داشت كم كم غروب مي كرد و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت ناراحت شده بود كه ناگهان متوجه شد پير مرد خدمتكار در حالي كه لوازم زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد لوازمش را پايين گذاشت و به هر سختي بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و......كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد پيرمرد باغبان داخل كيسه را نگاه كرد تا صاحبش را پيدا كند كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه نوشته شده بود :

هر سد و مانعي كه سر راهتان باشد مي تواند مسير زندگيتان را تغيير بدهد به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راهتان برداريد!

پيرمرد باغبان خوشحال بود اما پيرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

41 Re: داستان کوتاه on Sat May 05, 2012 10:32 am

R4M!N


راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
راهنمای انجمن-کاندید مدیریت
روزی مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد, مرد نمازش را شکست و گفت: مردک من در حال راز و نیاز با خدای خویش بودم...!!

مجنون با لبخند گفت:

من عاشق دختری هستم و تو را ندیدم !!!

ولی تو عاشق خدایی و مرا دیدی..!



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

42 Re: داستان کوتاه on Sun May 06, 2012 1:50 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
عالیه
ممنون



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

43 Re: داستان کوتاه on Wed May 09, 2012 4:10 pm

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

View user profile

44 Re: داستان کوتاه on Wed May 09, 2012 5:02 pm

ehsan.kay


کاربر محروم شده
کاربر محروم شده
به....به...چه زیبا [You must be registered and logged in to see this image.]

View user profile

45 Re: داستان کوتاه on Sat May 12, 2012 6:03 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
آموزنده و زیبا بود مر30



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

46 Re: داستان کوتاه on Wed May 23, 2012 8:33 am

baziar


کاربر معمولی
کاربر معمولی
2تا جوجه بودن عاشق هم شدن.
بزرگ که شدن فهمیدن جفتشون خروسن.
اما بازم عاشق هم موندن

View user profile

47 Re: داستان کوتاه on Wed May 23, 2012 8:47 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
مرسی جالب بود



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

48 Re: داستان کوتاه on Thu May 24, 2012 2:37 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
روزی معلمی در کلاس از دانش اموزان خود خواست که بگویند چگونه میتوان عشق و محبت خود را به دیگران نشان داد.دانش اموزان راه های معمولی و بسیاری را پیشنهاد کردند .از جمله دادن گل و هدیه و...
یکی از دانش اموزان از جایش بلند شد.و شروع به تعریف داستانی کرد:روزی یک زن و شوهر جوان که هر دو زیست شناس بودند تحقیق و گردش به یک جنگل رفتند.اما ناگهان با یک ببر رو به رو شدند.مرد جوان به محض دیدن ببر پا به فرار گذاشت اما زن همچنان ایستاده بود.ببر به سمت مرد در حال فرار دوید و به او حمله کرد.
ایا میدانید مرد جوان در اخرین لحظات زندگی خود به زنش چه گفت؟"
هر یک از بچه ها چیزی گفتند .یکی گفت که حتما به خاطر ترسو بودن و فرار کردنش و این که نایستاده تا از زنش مراقبت کند از او معذرت خواهی کرده."
و بیشتر بچه ها هم این را تایید کردند.در این لحظه,پسر در حالی که اشک میریخت گفت:"او گفت که:عزیزم,دوستت دارم.به پسرمان بگو که پدرش همیشه دوستش داشته و دارد."
او در حالی که گریه میکرد ادامه داد""هر زیست شناسی میداند که ببر فقط به کسی حمله میکند که واکنش نشان دهد و یا فرار کند.پدر من با فدا کردن جان خود از مادرم تا اخرین لحظه مراقبت کرد"

View user profile

49 Re: داستان کوتاه on Thu May 24, 2012 9:11 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
مرسی



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

50 Re: داستان کوتاه on Tue May 29, 2012 9:00 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی
گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست
کنند شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام
گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”
و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان
چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا
سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

51 Re: داستان کوتاه Today at 6:37 am

Sponsored content


View previous topic View next topic Back to top  Message [Page 2 of 4]

Go to page : Previous  1, 2, 3, 4  Next

Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum