MEDIA forum
به انجمن مدیا خوش آمدید
لطفا یا ثبت نام کرده یا وارد اکانت خود شوید
بزنیدRegisterجهت ثبت نام روی
با تشکر مدیریت انجمن
MEDIA forum

انجمن مدیا

Log in

I forgot my password



Search
 
 

Display results as :
 


Rechercher Advanced Search

Latest topics
» ★تبریک تولد اعضا★
Thu Oct 30, 2014 2:39 pm by Saman

» دانلود تک آهنگهای خارجی
Thu Oct 09, 2014 6:05 am by R4M!N

» Evanescence Lyrics
Thu Oct 02, 2014 4:33 am by R4M!N

» بر خلاف جنس نفر قبلیت براش یه اسم انتخاب کن !!!
Sun Sep 28, 2014 12:55 pm by Saman

» درخواست آهنگ های جذاب خارجی
Sun Sep 28, 2014 12:55 pm by Saman

» خنده بازار
Tue Sep 16, 2014 8:37 am by Saman

» بازی با اسامی
Tue Sep 16, 2014 8:33 am by Saman

» Mahsaبدویین بیاین تبریک بگین>>تولد
Mon Sep 15, 2014 9:00 am by Mahsa

» دلنوشته
Tue Sep 09, 2014 7:56 am by Mahsa

» اخبار و تغییرات مدیا
Tue Sep 02, 2014 10:43 am by Mahsa

» اسمایلی ها
Fri Aug 29, 2014 8:02 am by Evareli

» Evanescence photos
Sun Aug 17, 2014 9:03 am by R4M!N

» Enrique Iglesias Photo Gallery
Sat Aug 16, 2014 2:48 pm by Mahsa

» هر چه می خواهد دل تنگت بگو
Wed Aug 13, 2014 10:26 am by Evareli

» phoebe tonkin photo
Sun Aug 10, 2014 8:10 am by R4M!N

» Nathaniel Buzolic photos
Sat Aug 09, 2014 1:25 pm by R4M!N

» محل درخواست تغییر نام کاربری
Fri Aug 01, 2014 4:03 pm by Mahsa

» سخنان بزرگان
Mon Jul 28, 2014 6:34 am by ShabNam

» David Beckham gallery
Wed Jul 23, 2014 4:01 am by R4M!N

» ســــــــوژه
Sat Jun 14, 2014 3:07 pm by Mahsa

Top posters
Evareli (3552)
 
Mahsa (2184)
 
R4M!N (2169)
 
x-Fallen Angel-x (1320)
 
Saman (906)
 
ShabNam (795)
 
Black Day (668)
 
A.Lambert (536)
 
roxana.m (419)
 
zizi (284)
 

  Calender

You are not connected. Please login or register

داستان کوتاه انگلیسی

View previous topic View next topic Go down  Message [Page 1 of 1]

1 داستان کوتاه انگلیسی on Tue Sep 18, 2012 2:15 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
داستان کوتاه انگلیسی



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

2 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Tue Sep 18, 2012 2:16 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی_سه اتاق در جهنم )



Three Rooms in Hell



A
man dies and goes to Hell. The Devil meets him at the gates and says
"There are three rooms here. You can choose which one you want to spend
eternity in

The Devil takes him to the first room where there are people hanging from the walls by their wrists and obviously in agony

The Devil takes him to the second room where the people are being whipped with metal chains

The
Devil then opens the third door, and the man looks inside and sees
many people sitting around, up to their waists in garbage, drinking
cups of tea

The man decides instantly which room he is going to spend eternity in and chooses the last room

He
goes into the third room, picks up his cup of tea and the Devil walks
back in saying "Ok, guys, tea break’s over, back on your heads




سه اتاق در جهنم


مردي مرد و به جهنم
رفت. ديو جهنم او در محل ورود ديد و گفت: اينجا سه اتاق وجود دارد. شما
مي‌توانيد هر كدام را كه مي‌خواهيد انتخاب كنيد و تا ابد در آن زندگي
كنيد.

ديو او را به اتاق اول برد جايي كه مردم در آن جا از مچ دست آويزان بودند و آشكار در عذاب بودند.

ديو او را به اتاق دوم برد جايي كه مردم در حال كتك خورد با زنجيرهاي آهني بودند.

ديو در سوم را باز كرد، و مرد به داخل نگاه كرد و ديد مردم زيادي دور هم نشسته‌اند و از كمر به بالا در زباله ، در حال خوردن چاي

مرد بي درنگ تصميم گرفت كه در كدام اتاق مي خواهد مادام العمر بماند و آخرين اتاق را انتخاب كرد.

او به داخل اتاق سوم رفت، فنجان چايش را برداشت و ديو برگشت و گفت: خوب پسرا، وقت استراحت تموم، سراتونو برگردونيد تو آشغالا.



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

3 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Tue Sep 18, 2012 2:17 am

Mahsa


مدیر ارشد انجمن
مدیر ارشد انجمن
گفتگو با خدا


THE INTERVIEW WITH GOD


I dreamed I had an interview with God.

“So you would like to interview me?” God asked.

“If you have the time” I said.

God smiled. “My time is eternity.”
“What questions do you have in mind for me?”

“What surprises you most about humankind?”

God answered...
“That they get bored with childhood,
they rush to grow up, and then
long to be children again.”

“That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future,
they forget the present,
such that they live in neither
the present nor the future.”

"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.”

God’s hand took mine
and we were silent for a while.

And then I asked...
“As a parent, what are some of life’s lessons
you want your children to learn?”

“To learn they cannot make anyone
love them. All they can do
is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good
to compare themselves to others.”

“To learn to forgive
by practicing forgiveness.”

“To learn that it only takes a few seconds
to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.”

“To learn that a rich person
is not one who has the most,
but is one who needs the least.”

“To learn that there are people
who love them dearly,
but simply have not yet learned
how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can
look at the same thing
and see it differently.”

“To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.”

"Thank you for your time," I said humbly.

"Is there anything else
you would like your children to know?"

God smiled and said,
“Just know that I am here... always.”


در
رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با
من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من
بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز
بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از
کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت
ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می
دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره
سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را
فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه
که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای
می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای
مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس
های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی
را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این
است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست
خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد
تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول
می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که
بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که
آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان
را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و
آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را
ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر
این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه
.

رابیندرانات تاگور



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

4 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Tue Sep 18, 2012 4:17 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
ممنون
خیلی مطالب انگلیسی دوست دارم
آخه انگلیسیم خیلی قویه!

[You must be registered and logged in to see this image.]



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

5 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Tue Oct 16, 2012 6:13 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
مرسیی :مرسی:
منم خیلی دوست دارم

View user profile

6 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Thu Oct 18, 2012 7:06 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
The Peacock and the Tortoise

ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend.
One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.
The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.
The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.
A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.
“Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl.



طاووس و لاک پشت

روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.
یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظی کنه.
شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.

View user profile

7 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Sat Oct 20, 2012 7:09 am

Evareli


مدیر کل
مدیر کل
مرسی ممنون نگار جان



[You must be registered and logged in to see this image.]
View user profile

8 Re: داستان کوتاه انگلیسی on Thu Aug 29, 2013 8:45 am

x-Fallen Angel-x


بازنشسته
بازنشسته
خیلی قشنگه:


LITTLE BOY & OLD LADY:


There once was a little boy who wanted to meet God. He knew it was a long trip to where God lived, so he packed his suitcase with Twinkies and a six-pack of root beer, and he started on his journey. When he had gone about three blocks, he met an old woman. She was sitting in the park, staring at some pigeons. The boy sat down next to her and opened his suitcase.

He was about to take a drink from his root beer when he noticed that the old lady looked hungry, so he offered her a Twinkie. She gratefully accepted it and smiled at him.

Her smile was so pretty that the boy wanted to see it again, so he offered her a root beer. Once again, she smiled at him. The boy was delighted. They sat there all afternoon eating and smiling, yet they never said a word.

As it grew dark, the boy realized how tired he was and he got up to leave. Before he had gone more than a few steps, he turned around, ran back to the old woman and gave her a hug. She gave him her biggest smile ever.

When the boy opened the door to his own home a short time later, his mother was surprised by the look of joy on his face. She asked him, “What did you do today that made you so happy?” He replied, “I had lunch with God.” But before his mother could respond, he added, “You know what? She’s got the most beautiful smile I’ve ever seen!”

Meanwhile, the old woman, also radiant with joy, returned to her home. Her neighbor was stunned by the look of peace on her face, and she asked, “What did you do today that made you so happy?” She replied, “I ate Twinkies in the park with God.” But before her neighbor responded,she added, “You know, he’s much younger than I expected.”

Will someone see God in your smile or kind deeds? Maybe they’re not even looking for God, but may see Him in the kindness you show. Isn’t that what we’re here for? It might be a stranger, someone you work with, a family member or friend. Let them see God in you. Show His love in all you do today.”

View user profile

Sponsored content


View previous topic View next topic Back to top  Message [Page 1 of 1]

Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum